شاید به زندانی بودن خویش
شاید هم به آزاد بودن ما...
راستی!
زندان کدام سوی میله هاست؟
ارنستو رافائل دولاسرنا « چه گوارا »


امروز اتفاقی این شعر را خواندم بد ندانستم که برای شما هم بذارم ، امیدوارم که خوشتون بیاد
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
می خواری و مستی ره و رسم دگری داشت
پیمانه نمی داد به پیمان شکنان باز
ساقی اگر از حالت مجلس خبری داشت
بیدادگری شیوه مرضیه نمی شد
این شهر اگر دادرس و دادگری داشت
یک لحظه بر این بام بلاخیز نمی ماند
مرغ دل غم دیده اگر بال و پری داشت
در معرکه عشق که پیکار حیات است
مغلوب ٬ حریفی که بجز سر سپری داشت
( سرمد ) سر پیمانه نبود این همه غوغا
میخانه اگر ساقی صاحب نظری داشت
امروز بنا دارم سایتی رو معرفی کنم که خیلی خودم از آن استفاده می کنم .
سایت گنجور سایتی است که در آن تمام سروده های سرایندگان پارسی قرار داده شده و شما بدون دانلود کردن می توانید با سرعت خیلی کم البته با کیفیت بالا می توانید از دیوان خیلی از سرایندگان بزرگ پارسی گوی ما استفاده کنید .
امیدوارم که از این سایت استفاده کنید و از جان مایه های شعر پارسی بهره مند شوید .
آیا می دانستید که به جز شمار اندکی از پژوهشگران، همه ی فارسی زبانان و فارسی دانان، و همه ی مردم ایران، به نادرستی بر این باورند که بیت:
«بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی»
سروده ی شاه سخن، حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی است؟
جملهی «عجم زنده كردم بدین پارسی«نیمهی دوم بیتی بسیار مشهور (« بسی رنج بردم در این سال سی/ ...») و زبانزد ِ خاص و عام است. این بیت، در هیچ یك از دست نوشت های كهن شاهنامه ، در متن بنیادین (اصلی) نیامده و تنها در زمرهی بیتهای نسبت داده شده به فردوسی در «هجونامه»ی برساخته به نام او دیده میشود. كلیدواژهی معنا شناختی ِ این بیت، واژهی «عجم» است كه در «فرهنگ وُلف»، تنها چهار كاربرد از آن در سراسر شاهنامه، به ثبت رسیده است: یكی در «گشتاسپنامهی دقیقی» (مُل، ج 4، برگ 214، = مسكو، ج 6، برگ 120، = خالقیمطلق، دفتر 5، برگ 150، دیگری در بیت 34 از 45 بیت ِ « ستایش نامهی محمود» در آغاز ِ « روایت پادشاهی اشكانیان» (مُل، ج 5، برگ 135، = مسكو، ج 7، برگ 114، = خالقیمطلق، دفتر 6، برگ 137 )، سومین آن ها در پایان ِ « روایت پادشاهی ِ یزدگرد سوم » (مُل، ج 7، برگ 252، = مسكو، ج 9، برگ 382، = خالقیمطلق، دفتر 8 ، برگ 487) و سرانجام، چهارمین مورد در بیت ِ آمده در «هجونامه»ی آن چنانی كه پیش تر، بدان اشاره رفت.

چنان كه میبینیم، یك مورد از این بسامد های چهارگانهی واژهی «عجم» – كه وُلف بدانها اشارهمیكند – در میان بیتهای سرودهی دقیقی و افزوده بر شاهنامه است كه حساب ِ سرایندهاش را باید از فردوسی جداشمرد و مورد دیگر در « هجونامه» جای دارد – كه همهی شاهنامهشناسان ِ روشمند این روزگار در ساختگی و افزوده بودن آن، همداستانند – و تنها دو كاربرد آن در سرآغاز «روایت پادشاهی اشكانیان» و پایان«روایت پادشاهی یزدگرد سوم »، سرودهی فردوسی است و این هر دو نه در ساختار متن بُنیادین شاهنامه؛ بلكه در میان بیتهایی جایدارد كه استاد ِ توس، آگاهانه و به خواست ِ پاس داشتن ِ حماسهی بزرگش از گزند محمود ِ فرهنگ ستیز و كارگزارانش – ناگزیر و با اكراه – بر متن اثر خویش افزودهاست و بایستگیهای سخن گفتن با و یا دربارهی كسی همچون محمود، «یمین»ِ (دست ِ راست ِ) دولت ِ خلیفهی ایران ستیز ِ بغداد را نیز می شناسیم. پس، هرگاه گفتهشود كه دشنام واژهی «عجم»در متنِ شاهنامهی فردوسی هیچ كاربُِردی ندارد، گزافهگویی نیست.
چنین مینماید كه واژهی «عجم»به دلیل بار منفی و مفهوم اهانت بار و ریشخند آمیزی كه در اصل داشته (گنگ، لال) – و عربها [برای نخستین بار پس از بنی امیه، آریا ادیب *] آن را در اشاره به ایرانیان و دیگر قومهایی كه نمیتوانستند واژههای عربی را مانند خود آنان بر زبان آورند – به كار میبردند، در ناهمخوانی آشكار با دیدگاه فرهیختهی ایرانی، فردوسی بوده و نمیتوانستهاست در واژگان ِ شاهنامهی او جایی داشته باشد و تنها در سدههای پس از او – كه بار وَهن آمیز این دشنام واژه فراموششده بوده است – بیت ِ «بسی رنجبُردم ...» با دربرگیری ِ این واژه به فردوسی نسبت داده شده است و از آن زمان تاكنون بسیاری از كسان، آن را اصیل شمرده و حتا مایهی فخر شمرده و در هر یادكردی از فردوسی و شاهنامه، آن را با آب و تاب تمام و هیجان زدگی، بر زبان آورده یا بر قلم رانده و نادانسته، نكوهش را به جای ستایش برای ملت و تاریخ و فرهنگ خود، پذیرفتهاند!
سازندهی این بیت، سخن ِ راستین شاعر را در پیش چشم داشته كه گفتهاست:
«من این نامه فرّخ گرفتم به فال / بسی رنج بُردم به بسیار سال».

آنگاه در حال و هوای ذهنی خود و بیگانه با نگرش ِ فرهیختهی ایرانی حماسهسرای بزرگ و سرافراز، چنین سخن ِ خوار انگارانه و كوچك شمارانهای را پرداخته و – با این خام اندیشی كه اشاره به « رنج بُرداری سیساله »ی شاعر میتواند پردهی پوشانندهی دشنام واژهی «عجم» باشد – همانند ِ وصلهی ناهم رنگی بر جامهی زرْبفت و گران بهای گفتار ِ گوهرین ِ خداوندگار زبان فارسی دَری، پیوند زده است.
گفتنیست كه در روزگار ما، دانشمند بزرگ ایران شناس و شاهنامهپژوه آلمانی فریتز وُلف، با هوشمندی و آگاهی تمام، بیت ِ راستین فردوسی «من این نامه فرّخ گرفتم به فال / بسی رنج بُردم به بسیار سال»ا پیشانه نوشت ِ اثر ماندگار و ارزشمند خود، فرهنگ واژگان شاهنامه كردهاست. میدانیم كه دو سده پس از خاموشی استاد توس، چكامهسرای نامدار، جمالالدین عبدالرزاق اصفهانی، در یكی از سرودههایش گفتهاست: «هنوز گویندگان هستند اندر عجم / كه قوّهی ناطقه، مدد ازیشان بَرَد! » یعنی، از یك سو دشنام واژهی «عجم» را به منزلهی عنوانی برای نامیدن قوم و مردم خود پذیرفته و از سوی دیگر، خواسته است در صدد ِ جبران آن اهانت تاریخی به ایرانیان برآید و سر ِ آزادگی و غرور برافرازد كه ملت ِ او «گنگ» نیستند و «گوینده»اند و همین به ناسزا «گنگ خواندگان» چنان «گویندگان»ی را در دامان خویش میپرورند كه هنوز هم «قوّهی ناطقه» از ایشان «مدد میبَرَد».

اما امروز در رویكرد و برخورد با گذشتهی نابهسامان تاریخیمان و آن همه ناروا كه ایران ستیزان ِ بیگانه و «خودی» بر ما رواداشتهاند، دیگر جای كوتاهآمدن و سازش كاری و سخن در پرده گفتن و پی روی چشم بسته از رهنمود ِ فریبنده و گمراهكنندهی «رَه چُنان رَو كه رَه رََوان رفتند!» نیست. هنگام آن رسیدهاست كه همهی گذشتهی تاریخی و فرهنگیمان را آشكارا و بیپروا به كارگاه ِ نقدی فرهیخته ببریم و از «چراگفتن» و «شك ورزیدن» و «باز اندیشیدن» در هیچ اصل و باوری، پروا و پرهیزی نداشتهباشیم.
در مورد درون مایهی این یادداشت، از «عام» توقعی نیست كه بداند این بیت با همهی بلند آوازگی و نمود ِ فریبنده و كاربُرد گستردهاش، سرودهی فردوسی نیست و دشنام واژهی «عجم» جایی در واژگان متن شاهنامه ندارد. اما «خاص» چرا بی هیچ پشتوانهی دست نوشت شناختی و بدون ژرف نگری در درون مایهی ایران ستیزانه و اهانت آمیز آن، انتسابش به استاد توس را پذیرفته و در همه جا به منزلهی سخنی افتخارآمیز و غرورانگیز میخواند و مینویسد تا جایی كه در یك نشست ِ شاهنامهپژوهی ویژهی گرامیداشت شاعر نیز، آن را عنوان ِ یك سخنرانی قرارمیدهد؟ دیگر چه بگویم؟ «در خانه اگر كس است، یك حرف بس است!»
جلیل دوستخواه
تنظیم : بخش ادبیات تبیان
محمدتقی در مشهد به دنیا آمد. او فرزند میرزا محمدکاظم صبوری بود که قبل از وی لقب ملکالشعرا داشت. پس از مرگ صبوری در سال ۱۳۲۲ ه. ق. منصب وی و لقب ملکاشعرا به دستور مظفرالدین شاه قاجار به محمدتقی هجدهساله رسید. در دوران استبداد صغیر در سال ۱۳۲۸ ه. ق. بهار به مشروطهطلبان خراسان پیوست و در انتشار روزنامهٔ خراسان با آنان همکاری کرد. وی شعرهایی را در این روزنامه چاپ میکرد، از جمله شعر معروف «کار ایران با خداست» با مطلع «با شَهِ ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست». این روند تا فتح تهران در ۱ رجب ۱۳۲۷ ه. ق. (۲۸ سرطان ۱۲۸۸) بهدست مشروطهطلبان و استعفای محمدعلی شاه ادامه یافت.
پس از فتح تهران، بهار نویسندگی را نیز شروع کرد و اولین مقالات سیاسی و اجتماعیاش در طوس با امضای «م. بهار» و بعضی از مقالاتش نیز بدون امضا در حبلالمتین چاپ کلکته منتشر شد.
بهار در ۱۳۲۸ ه. ق. در مشهد روزنامهٔ نوبهار را که نظرات حزب دموکرات را که در همان سال راهاندازی شده بود منتشر میکرد، تأسیس کرد. بهار همزمان به عضویت کمیتهٔ ایالتی این حزب انتخاب شد. بهگفتهٔ خود بهار، در روزنامهٔ نوبهار (و بعد از آن تازهبهار)، برنامهاش «مخالفت با بقای قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت بود». نوبهار بهدستور کنسول روسیه توقیف شد و بهار بلافاصله روزنامهٔ جدیدش تازهبهار را منتشر کرد. اما تازهبهار هم در محرم ۱۳۳۰ ه. ق. بهدستور وثوقالدوله وزیر خارجهٔ وقت تعطیل شد. بهار و نه نفر از اعضای حزب دموکرات را نیز دستگیر کرده و به تهران فرستاندند.
یک سال بعد ملکاشعرا دوباره به مشهد برگشت و با اجازهٔ نیرالدوله والی خراسان دوباره روزنامهٔ نوبهار را راهاندازی کرد. ولی بهعلت محدودیتهای سیاسی این بار در زمینهٔ مسائل اجتماعی، اخلاقی، و دینی مینوشت. بهار یک سال در نوبهار کار کرد و پس از آن، تقریباً همزمان با آغاز جنگ جهانی اول، به نمایندگی دورهٔ سوم مجلس شورای ملی، از درجز و کلات و سرخس، انتخاب شد. نوبهار مجدداً از طرف کنسولگریهای روسیه و بریتانیا توقیف شد و بهار از راه روسیه به تهران رفت.
در تهران اعتبارنامهٔ بهار برای وکالت مجلس با مخالفت روبرو شد ولی پس از شش ماه بالاخره قبول شد. بهار روزنامهٔ نوبهار را این بار در تهران دوباره راهاندازی کرد که بعد از ماجراهایی مجدداً توقیف شد و بهار به خراسان تبعید شد.
پس از انقلاب روسیه و شکوفایی مجدد احزاب در ایران، بهار دوباره به تهران برگشت و دوسال پیاپی نیز به عضویت کمیتهٔ مرکزی حزب دموکرات انتخاب شد. در این دو سال بهار انجمن ادبی دانشکده و مجلهٔ ادبیای با همین نام دایر کرد و نوبهار را نیز مجدداً برای مدتی راه انداخت. طبق گفتهٔ خود وی، در این دوران به این نتیجه رسید که باید بهجای روشهای قبلیاش، به ایجاد یک دولت مقتدر مرکزی کمک کند. در این باره، بهار مینویسد: «نه به جنگلیها عقیده داشتهام نه با خیابانی همراه و همسلیقه بودهام و نه با قیام کلنل محمدتقی خان (به آن طریق) موافقت داشتهام».
با ظهور سردار سپه (رضاشاه پهلوی بعدی) و وعدهٔ جمهوریاش، بهار با سردار سپه همراه شد ولی پس از مدتی «سر و کلهٔ دیکتاتوری عظیمی را از پشت پرده» دید و انتقاد از دولت سردار سپه را شروع کرد. بهار از قول سردار سپه (پس از روی گرداندن بهار از وی) مینویسد: «من ملک را خیلی دوست داشتهام ولی خود او نخواست از من استفاده کند».
در دوران رضاشاه
با باز شدن مجلس پنجم که بهار در آن نمایندهٔ ترشیز است، فرار احمدشاه، و فرمانروایی کامل سردار سپه بر ایران، بهار به مخالفتهای خود ادامه میدهد (و از جمله در ۹ آبان ۱۳۰۴ رأی مخالف میدهد). در نتیجه به مجلس مؤسسان که اکثر نمایندگان مجلس پنجم در آن عضوند دعوت نمیشود. در مجلس ششم بهار برای آخرین بار و این بار از تهران به نمایندگی انتخاب شد و با پایان این دوره از زندگی سیاسی کنارهگیری میکند.
از ۱۳۰۵ تا ۱۳۲۰ بهار دوبار زندانی میشود و یک بار نیز به مدت یک سال به اصفهان تبعید میشود. در همین درگیریها دیوان اشعارش که در چاپخانهٔ مجلس چاپ شده بود ولی توزیع نشده بود توسط شهربانی ضبط میشود و بعد از شهریور ۱۳۲۰ از ۲۸۰ صفحهٔ اولیه تنها ۱۴۰ صفحه پیدا میشود. کارهای دیگر بهار نیز، غیر از تاریخ سیستان، مجمل التواریخ، سبکشناسی، و چند کتاب درسی، در انبار وزارت فرهنگ مفقود یا «مندرس» میشود. وی در ۱۳۲۳ پس از کنار رفتن رضاشاه پهلوی کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی را چاپ کرد و در آن به انحلال سلسله قاجار و روی کار آمدن رضاشاه پرداخت.
در دورهٔ محمدرضا شاه پهلوی
پس از رضا شاه، با آغاز حکومت محمدرضا شاه پهلوی دورهای کوتاه مردم ایران زندگی سیاسی نسبتاً آزادانهای را تجربه کردند. این دوره، دوره شکل گیری و فعالیت و تحرک مجدد انجمنها و تشکلهای فرهنگی و هنری بود.
انجمن ادبی ایران مجدداً در سال ۱۳۲۰ ش. به ریاست ادیب السلطنه سمیعی و با یاری ملک الشعرای بهار و جمعی از شاعران و نویسندگان پا گرفت.عمارت فرهنگستان ایران در اختیار این جمع قرار گرفت و هر هفته در آن جلسه بر گزار میشد. در این جلسات شاعران و نویسندگان آثار خود را میخواندند و در بارهٔ آنها بحث و گفت و گو میکردند.در همین انجمن طرحهایی برای تالیف کتاب لغت نامه، داستان و سناریو تهیه شد که در حد طرح ماند.
در همین سال ملک الشعرای بهار جمعیت ایرانی هوادار صلح را بنیان نهاد، و قصیدهٔ معروف جغد جنگ را بر پیشانی این جمعیت نشاند. روزنامه مصلحت به مدیریت احمد لنکرانی نیز نشریه این جمعیت بود، جمعیتی که بسیاری از شاعران و نویسندگان در آن فعال بودند.
در دوران محمدرضا شاه پهلوی در ۱۳۲۵ شمسی بهار مدتی وزیر فرهنگ شد.
آثار
تالیفات
تصحیحها
مختومقلي فراغي

يكي از شاعران پرآوازه ي ايراني كه داراي اشعار نغز و دل انگيزي است مختومقلي فراغي شاعر و عارف دلسوخته است كه در سال 1153 هجري قمري ( حدود 276 سال پيش ) در روستاي « حاجي قوشان » از توابع گنبد كاووس واقع در استا گلستان ديده به جهان گشود . پدر وي دولت محمد آزادي و مادرش عرازگل نام داشت خانواده مختومقلي داراي باورهاي عميق ديني بود و آموختن را فريضه اي واجب مي دانست . مختومقلي از نخستين روزهاي زندگي به فراگيري علم و ادب در محضر پدر بزرگوار خود نايل آمد و براي تكميل و اداكه نحصيل به مدرسه ادريش بابا قزل آياق عزيمت كرد و چندي بعد به بخارا و افغانستان و هندوستان سفر كرد پايان كار مختومقلي در بخارا فارغ التحصيل شدن او از مدرسه علوم ديني « بشر غازي » خيوه همراه بود و در اولين فرصت به زادگاه خود برگشت مختومقلي فراغي سرانجام در سال 1210 هجري قمري در سن 57 سالگي در كنار چشمه « عباساري » در دامنه كوه « سونگي داغ » بدرود حيات گفت . پيكر او بر شتري سفيد نهاده و به روستاي زادگاهش آق توقاي ( دشت سفيد ) اوردند و در جوار ارامگاه پدرش به خاك سپردند آثار وي به زبان هاي ديگر از جمله پارسي ، انگليسي ف روسي و ... ترجمه شده است .
نام شعرهايش ( ساز ييلان صحبتي ، علي بيله گوگجه كبدر ، اتمه دينگ دنيا و ... ) مي باشد او بيشتر شعرهايش در مورد روز واقعه عاشورا و ائمه سروده شده است . شاعر دنيا را بي وفا و ناپايدار مي داند و به دليل ستمي كه بر خاندان پيامبر در صحراي كربلا رخ داده مورد نكوهش قرار مي دهد .
مختومقلي در ابتدا عاشق دختر خاله ي خود به نام منگلي بود اما برادران منگلي مخالفت كردند و منگلي را به اجبار به ازدواج با ديگري در آوردند و مختومقلي با نا اميد شدن از ان ها با دختري به نام آق قيز ازدواج كرد و از او دو فرزند داشت به نام هاي ملا بابك و ابراهيم اما هر دوي انها در هفت و دوازده سالگي چشم از جهان فرو بستند و اين شاعر ما را با يك دنيا غم و حسرت تنها گذاشتند .
مختومقلي ايدار من خاك پايم اماملاريولينده جاني فدايم
مختومقلي مي گويد من خاك پا هستم در راه امام جانم را فدا مي كنم .
كمينه بنده يام گليب گدايم يا عباس علي يه بخشله بيزني
بنده نا چيز ي هستم كه به گدايي آمده ام به حق عباس علي ببخش ما را
سال ۱۳۸۹ خورشیدی سال پلنگ است
این فرمول مربوط میشه به پیدا کردن اینکه امسال و یا هر سال دیگه خورشیدی، سال چه حیوانی است؟!
برای اینکار ابتدا سال مورد نظر را منهای 6 می شود. عدد حاصل تقسیم بر 12 می شود. سپس باقی مانده تقسیم را با جدول زیر تطبیق داده و حیوان مورد نظر از روی جدول پیدابه دست می آید.
|
۱ |
۲ |
۳ |
۴ |
۵ |
۶ |
۷ |
۸ |
۹ |
۱۰ |
۱۱ |
۰ |
|
موش |
گاو |
پلنگ |
خرگوش |
نهنگ |
مار |
اسب |
گوسفند |
میمون |
مرغ |
سگ |
خوک |
به عنوان مثال، امسال سال 138۹ شمسی است. پس 138۳ = 6 - 138۹ حال باقی مانده تقسیم عدد 138۳ بر 12 رو بدست می آوریم، که میشه عدد ۳. عدد ۳ در جدول معادل حیوان "پلنگ" است. پس امسال سال پلنگ است.
اي زير دست زير دست آزار
گرم تا كي بماند اين بازار
به چه كار آيدت جهانداري
مردنت به كه مردم آزاري
سخت ترین کار دنیا محکوم کردن یک احمق است
( وینستون چرچیل )
تا قرن هشتم هجری ایرانیان هنوز تصرفی در خط عربی برای چهار حرف مخصوص زبان فارسی که در تازی نیست یعنی «پ» و «چ» و «ژ» و «گاف» نکرده بودند و از قرن هشتم به بعد اندک اندک املای کنونی یعنی سه نقطه گذاشتن «پ» و «چ» و «ژ» و دو سرکش گذاشتن بر «گاف» معمول شده است.
ابتکار دیگری که ایرانیان در حدود قرن ششم هجری کرده اند خط سیاق برای محاسبات دیوان است که اعداد را از زبان تازی گرفته اند و برای نقد و جنس این کلمات را به صورت مخصوصی که نوشتن آن آسان تر باشد و قلب و تحریف در آن ها راه نیابد درآورده اند و پیداست که این کار برای اجتناب از ارقام متعارفی است که در آن ها ۲ و ۳ و ۴ و ۵ و ۶ و صفر به آسانی با هم مشتبه می شوند این خط مخصوص به ایرانیان، که در این مورد خاص چند قرن در ایران به کار رفته است تا جوانی ما جزو خطوطی بود که همه یاد می گرفتند و متاسفانه امروز نسلی که از پی ما آمده است از آن بیگانه است.
از قرن دوم تا قرن هشتم هجری ایرانیان پی درپی درصدد اصلاح خط و رفع معایب و نواقص آن بوده اند چنان که در این مدت چند خط تازه در ایران وضع کرده اند : مانند خط شکسته تعلیق و نسخ تعلیق و آخرین مرحله ی آن، خط شکسته است که در آغاز قرن یازدهم به منتهای کمال و زیبایی خود رسیده است. فکری که باعث وضع خط شکسته برای زبان فارسی شده بسیار حکیمانه بوده است. خواسته اند به این وسیله یکی از نواقص عمده ی خط را برای اغلب اجزای یک کلمه با کلمه ی دیگر مشتبه می شود.
عیب جویی از خط عربی تازگی ندارد. ادیب و مورخ معروف ایرانی «ابوعبدالله حمزة بن حسن اصفهانی» که در میان سال های ۳۵۰ و ۳۶۰ هجری درگذشته است بیش از هزار سال پیش از ما به معایب بسیار این خط برخورده و کتاب مبسوط و مستقلی به زبان تازی در این زمینه نوشته است به نام «کتاب التنبیه علی حدوث التصحیف». یگانه نسخه ی این کتاب در کتابخانه ی مدرسه ی خان مروی در طهران است و تعجب در این است که در نتیجه ی بدی خط، نام همین کتاب را به غلط خوانده و کلمه ی «حدوث» را «حروف» خوانده اند.
بحث درباره ی معایب این خط بسیار دراز است و می توان کتاب جداگانه ی پرحجمی در این زمینه فراهم کرد. ناسازگاری این خط با زبان فارسی به اندازه ای است که به این اختصار نمی توان برگذار کرد. در حال حاضر بسیاری از کلمات فارسی اصیل هست که در تلفظ و اعراب آن ها در قسمت های مختلف ایران اختلاف دارد. مثلا کلمات رایج مانند «سفید» و «دراز» را برخی از ایرانیان به کسر اول و برخی به فتح اول تلفظ می کنند. کلمه ی «گواه» را برخی به فتح و برخی به ضم ادا می کنند. کلمه ی «چادر» در شعر همه جا به فتح «دال» آمده و در حال حاضر برخی از ایرانیان آن را به ضم «دال» و برخی به کسر «دال» می گویند اگر درست دقت بکنیم تقریبا درصدی پنجاه کلمات فارسی اصیل ایرانیان امروز اختلاف دارند. همچنین در تلفظ کلماتی که از زبان تازی وارد زبان ما شده است و در این زمینه گویندگان رادیوهای ایران امروز گرفتار دشواری های بسیارند. در نتیجه ی بدی خط حتی نام برخی از آبادی های ایران تغییر کرده است از آن جمله تردیدی نیست که نام درست شهر «قوچان» در خراسان «خبوشان» و «خوجان» بوده است و به واسطه ی شباهت حروف تغییر کرده است همچنین نام شهر «طیبات» امروز قطعا نادرست و درست آن «تایباد» است. در همین اواخر که مراسمی برای افتتاح کارخانه ای در «دورود» روی داد در همه ی روزنامه های طهران نام این آبادی را«درود» نوشتند و حال آن که چون در میان دو رودخانه واقع شده است باید «دورود» نوشت.
سه سال پیش که زلزله ای در ناحیه ی فیروزکوه روی داد نام آبادی زلزله زده ای را همه جا «ترود» نوشتند و در فرهنگ جغرافیای ایرانی که دایره ی جغرافیایی ارتش تدوین کرده «طرود» چاپ کرده اند و حال آن که نام درست این آبادی «تاب رود» و «تاورود» از ماده ی تاب به معنی حرارت بسیار و رود است که اهالی محل به تلفظ محلی خود «تورود» به ضم «تا» و سکون «واو» ادا می کنند و آن چنان که همه نوشتند به هیچ وجه درست نیست.
اگر در اشتقاق بعضی از کلمات فارسی دقت بکنید می بینید که در نتیجه ی بدی خط چه تحریف ها در این کلمات راه یافته است. مثلا این چهار کلمه ی «دستور» و«رنجور» و «مزدور» و «گنجور» که ما امروز آن ها را با اشباع «واو» مانند «دور» و «شور» تلفظ می کنیم و حتی بزرگان زبان ما آن ها را به همین شکل قافیه بسته اند در اصل به فتح «واو» بوده است مانند «دانشوَر» و «هنروَر» و «پیشه وَر» و کلماتی نظیر آن ها.
یکی از معانی «دست»، اختیار است و «دستوَر» به معنی صاحب اختیار مانند «هنرور» و «پیله ور» باید خوانده شود و به همین قیاس «مزدور» و «رنجور» . «گنجور» و چون در این خط «واو» این کلمات را به دو شکل می توان خواند این کلمات را تحریف کرده اند.
در تقویم ایران پیش از اسلام، که هر ماه را سی روز حساب می کردند پنج روز از بازمانده ی سال را در پایان سال جداگانه می گرفتند و به آن پنج روز «وهیزک» یا«بهیزک» می گفتند. بسیاری از شاعران ایران این کلمه ی بهیزک را «بهترک» خوانده و در شعر به همین گونه آورده اند چنان که در وزن شعر جز بهترک نمی توان خواند. در دین زردشت نام پلی هست در میان بهشت و دوزخ که «چینوت» با «چینود» باید خواند. تصور نمی کنید که حتی بزرگان زبان ما در شعر خود این کلمه را به چه اشکال مختلف درآورده اند و می توان مقاله ی مخصوص در این زمینه نوشت.
در کلمه ی «خوید» به معنی محصول نارس غلات «واو» آن خوانده نمی شود و مانند «خید» باید تلفظ کرد. مرد بزرگی مانند سعدی «واو» این کلمه را خوانده و در شعر چنین آورده است.
هرکه مزروع خود بخورد خوید وقت خرمنش خوشه باید چید
حتی در نام های مردان تاریخ از این گونه اشتباهات روی داده است. نام پادشاه معروف سلجوقی «الب» یا «الپ» ارسلان به فتح «الف» و سکون «لام» به معنی شیر دلیری است زیرا که در زبان ترکی الب یا الپ و ارسلان شیر معنی می دهد. بسیاری از شاعران حتی نزدیک به عصر او کلمه ی الب را به فتح اول و دوم خوانده اند. بدی این خط بسیاری از اشعار بزرگان ما را تباه کرده است. آشکارتر از همه این شعر معروف سعدی است.
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند
قطعاً سعدی آن را چنین سروده بوده است.
بنی آدم اعضای یک پیکرند که در آفرینش زیک گوهرند
زیرا کسانی که در آفرینش از یک گوهر باشند اعضای یک پیکر می شوند نه اعضای یکدیگر و بنی آدم نمی توانند اعضای یکدیگر باشند. در زمان سعدی خط رایج خط رقاع بوده است و درین خط برخی از حروف را که ما جدا می نویسیم به یکدیگر می چسباندند و از آن جمله برای رعایت تند نویسی دال دیگر را به حرف یای بعد از آن متصل می کردند و هنگامی که خواسته اند این شعر سعدی را از خط رقاع به خط دیگری نقل کنند «یک پیکر» را «یک دیگر» خوانده اند و این نقص فاحش در شعر سعدی پیش آمده است.
چون مقصود از این سطور تنها بیان مجلمی از معایب و نواقص خط کنونی است به همین چند مثال ساده تر بسنده می کنیم و گر نه می توانستم شواهد بسیار از این داستان دور و دراز به میان بیاوَرم. خوانندگانی که در این زمینه انصاف توانند داد می توانند به چند کتاب ممتع [1] که در همین زمینه فراهم شده است رجوع کنند :
۱- الفبای بهروزی - کارخامه میرزا رضاخان افشار بکشلو - چاپ استانبول ۱۲۹۹ قمری.
۲- رساله در وجوب خط اسلام - چاپ تهران ۱۳۰۳ (این رساله، بی نام مولف چاپ شده است اما پیداست که از مرحوم میرزا یوسف خان مستشار الدوله ی تبریزی آزادی خواه مشهور ایران است که در زندان استبداد جان سپرد.)
۳- الفبای خط نو - تالیف علی محمد خان اویسی - استانبول ۱۹۱۳ میلادی.
۴- مقدمه ی تعلیم عمومی یایکی از سرفصل های تمدن. نگارش حسن تقی زاده - طهران ۱۳۰۷.
۵- تسهیل و تکمیل الفبا یا راه تعمیم تعلیم و متحدالروح شدن - تالیف آقا نور حقیق صدر المعالی خوانساری طهران ۱۳۰۸.
۶- راه پیشرفت - نگارش مصطفی فاتح - تهران ۱۳۱۰.
۷- خطوط معمول در دنیا و میزان تکامل خط فارسی - تالیف دکتر حسین رضاعی - پاریس ۱۳۱۵.
۸- الفبای آسان - تالیف مرحوم حاج میرزا ابوالقاسم آزاد مراغی - طهران ۱۳۲۴.
۹- سبک پهلوی یا شیوه ی نوین خط فارسی - پیشنهاد رحیم زاده صفوی - طهران ۱۳۲۸.
۱۰- رساله ی الفباشناسی - تالیف آقانور حقیق (صدر المعالی) - طهران ۱۳۳۲.
۱۱- در پیرامون خط فارسی - نوشته ی یحیی ذکاء - طهران ۱۳۲۹.
۱۲- لزوم قطعی تغییر خط - از ابراهیم گران فر - طهران ۱۳۳۶.
گذشته از این دوازده کتابی که جداگانه چاپ شده است تا جایی که من خبر دارم از هشتاد سال پیش بسیاری از اندیشمندان و دانایان ایران در روزنامه ها و مجله های فارسی چه در ایران و چه در ترکیه و قفقاز و مصر و هندوستان به زبان ما در این زمینه سخن گفته اند. در کشورهای دیگر اسلامی نیز کتاب ها و رسایل و مقالات در این باره چاپ شده است و دانشمندان عرب نیز معایب خط خود را بیان کرده و معتقد به تغییر آن شده اند. حتی کسانی که در نگاه داشتن این خط کنونی تعصب می ورزند نمی توانند منکر شد که این خط پنج عیب اساسی دارد بدین گونه :
۱- ظاهرا چنین به نظر می آید که خط کنونی اگر همزه را به حساب بیاوریم تنها شامل ۳۳ حرف است اما اگر درست بیاندیشیم می بینیم که چون ۷ حرف آن به دو شکل یعنی تنها و در آخر کلمه نوشته می شود و ۲۶ حرف آ ن را به چهار شکل مختلف یعنی تنها و در آغاز و میان و پایان کلمه می نویسند ۱۰۴ شکل مختلف پیدا می کند در حقیقت الفبای امروزی مرکب از ۱۲۸ علامت است. در خط امروز چهار شکل کاف کوفی و دو شکل نون کشیده (به اصطلاح حروف چینان چاپخانه نون کشکولی) و دو شکل نای گرد تنها و آخر کلمه و یک های همزه دار برای اضافه ی کلمات مختوم به هاء و چهار شکل سین کشیده ی بی دندانه و سه شکل های دو چشم به کار می بریم و اگر این ۱۶ شکل را نیز به حساب بیاوریم در خط ما اکنون ۱۴۴ علامت هست و حال آن که اگر اصوات را نیز به شمار بیاوریم زبان ما تنها ۳۰ علامت لازم دارد و ۱۱۴ علامت زاید را باید حذف کنیم.
۲- همه ی فارسی زبانان از نخستین روزی که کلمات تازی وارد زبان ما شده است همیشه حروف عربی را عینا مانند حروف فارسی تلفظ کرده اند و به هیچ وجه تفاوتی در میان «ث» و «ص» و «س» و «ز» و «ذ» و «ض» و «ظ» و «ت» و «ط» و «ح» و «ه» نگذاشته اند.
در این تردیدی نیست که خط خوب خطی است که باید تابع تلفظ هر زبانی باشد. این که برخی می گویند باید املای کلمات تازی را در زبان فارسی نگاه داریم و رعایت بکنیم تا اصل آن ها معلوم باشد درست نیست زیرا که الفاظ تازی در زبان ما حکم عاریت را دارد و هر کلمه ی بیگانه ای که وارد هر زبانی می شود تابع قواعد آن زبان است چنان که تازبان نیز در گرفتن کلماتی از زبان فارسی همین کار را کرده اند و هر چه «گاف» در فارسی بوده است در عربی به جیم و هر چه «پ» بوده است به «با» و هر چه «چ» بوده است به «صاد» و هر چه «ژ» بوده است به «زا» بدل کرده اند. پدران بزرگوار ما نیز گاهی درباره ی کلمات عربی وارد در زبان فارسی رعایت عرف زبان خود را کرده اند چنان که کلمه ی «طلایع» عربی را که جمع «طلیعه» است در فارسی «طلایه» گفته و نوشته اند و نیز «قفص»عربی را در فارسی «قفس» ضبط کرده اند. همیشه الف های اول کنیه های عربی را در فارسی حذف کرده اند و مثلا «ابایزید» را «بایزید» و «ابولحسن» را «بوالحسن» گفته و نوشته اند و حتی کلمه ی «ابوالهوس» و «ابواعجب» در فارسی «بوالهوس» و «بوالعجب» آمده و بسیاری از قدمای ما آن ها را «بلهوس» و «بلعجب» نوشته اند. اگر بخواهیم رعایت املای اصلی کلمات خارجی را در فارسی بکنیم کار ما بسیار دشوار خواهد شد. مثلا چون کلمه ی «تلفن» را که از زبان فرانسه گرفته ایم در آن زبان «Téléphone» می نویسند ما هم باید در فارسی «تلپهونه» بنویسیم یا کلمه ی «پاکت» را که از انگلیسی گرفته ایم چون در آن زبان «Packet» می نویسند ما هم باید در فارسی «پاسکت» بنویسیم و پیداست که این کار تا چه اندازه نادرست است.
چون در این خط حروفی که هم صدا هستند وجود دارد به مرور زمان در املای اصیل فارسی تصرفاتی کرده اند که ما را گرفتار کرده است و بیشتر این تصرفات هم برای اجتناب از نقطه گذاری است و هم برای آن است که در خط، همیشه خوش نویسان رعایت زیبایی ظاهری کلمه را کرده و مثلا «ط» را که شکل بیضی زیبایی را دارد به «ت» ترجیح داده اند و «تپیدن» و «تپش» و «تپانچه» و «تپان» و مشتقات دیگر این فعل را به «طا» نوشته اند. همچنین «غلتیدن» و «غلتک» و «غلتان» و «غلت خوردن» و نظایر آن را و در «نفت» و «تشت» و «تاس» و «تاق» و «تالار» فارسی رعایت املای عربی این کلمات را که از فارسی گرفته اند کرده اند و «توفان» را که از فعل «توفیدن» فارسی به معنی «بانگ کردن» و «آشفتن» است به همین املاء نوشته اند.
همین معامله را با کلماتی که از زبان های اروپایی آمده اند، کرده اند مانند «امپراتور» و «پتاس» و «متر» و «سانتی» و «متر» و «تنتور». همین تصرفات را در کلمات «زغال» و «آزوغه» و حتی کلمه ی «اتاق» که از زبان مغولی آمده است کرده اند. در کلمه ی «شصت» و «صد» فارسی «صاد» آورده اند و حال آن که «شصت» را پدران ما «شست» می نوشتند و در کلمه ی «سده» که مشتق از همان صداست «صاد» ننوشته اند و تازیان نیز خود اغلب آن را «سدق» می نویسند.
در نام های خاص نیز از این گونه تصرفات کرده اند مثلا در «طهمورث» و «طهماسب» که از کلمه ی «تهم» فارسی ساخته شده است و حال آن که با مشتقات دیگر مانند «تهمینه» و «تهمتن» این معامله را نکرده اند. در نام های جغرافیایی ایران مانند «طهران» و «طالقان» و «طالش» و «طوس» و «طبرستان» و «طابران» و «طبرک» و نظایر بسیار آن ها، در نام های اروپایی مانند «پطر کبیر» و «پطرز بورگ» نیز بدعت را گذاشته اند.
پیشینیان ما بالعکس همیشه خط را تابع تلفظ قرار داده اند چنان که «دال»های فارسی که پیش از آن ها حرکت «آ» و «ای» و «او» هست در اصل «ذال» بوده است مانند «باد» و «بید» و «بود». تا مدتی که آن ها را «ذال» تلفظ می کردند «ذال» می نوشتند و پس از آن که تلفظ «ذال» از میان رفت نقطه ی «ذال» را هم حذف کردند. تا قرن ششم «دال» فارسی با «دال» عربی قافیه نمی کردند و از اواخر قرن ششم کم کم این قید را از میان برداشته اند.
۳- اشکال دیگری که در خط کنونی هست این است که ۲۸ حرف این خط با کم و زیاد شدن نقطه و بالا و پایین گذاشتن آن و گذاشتن یک یا دو سرکش با هم اشتباه می شود. شواهدی که در این زمینه هست به اندازه ی ای است که می توان کتاب بزرگی گرد آورد و یقین دارم خوانندگان بارها گرفتار این دشواری جان فرسای شده اند. بازرگانی روزی برای من حکایت کرد که در نتیجه ی اشتباه تلگراف چی، که «بخرید» را «نخرید» تلگراف کرده بود مبلغ هنگفتی زیان برده و هرگز نتوانسته آن را جبران بکند. یک سرکش گذاشتن بر «کاف» عربی و دو سرکش گذاشتن بر «گاف» فارسی نیز زیان های بسیار به زبان ما می زند چنان چه امروز کم تر کسی را می شناسیم که «لشکر» و «رشک» و «سرشک» و «اشک» و «مشک» و «پزشک» را با کاف عربی بنویسند و حال آن که با «گاف» نوشتن غلط فاحش به شمار می رود. همچنین کلمه ی «سوک» و «سوکوار» حتما با «کاف» عربی است چنان که رودکی آن را با «ملوک» قافیه کرده و گفته است :
بسا که شاد در این خانه بودم و خندان چنان که جاه من افزون بد از امیر و ملوک
کنون همانم و خانه همان و شهرهمان ز من نپرسی کز چه شدست شادی سوک ؟
۴- عیب دیگراین خط این است که برخی از حروف به یک دیگر پیوسته می شوند و برخی نمی پیوندند و در نتیجه بارها می شود که حتی ورزیدگان در زبان فارسی باید جمله ای را چند بار بخوانند تا بدانند جایی که حرفی قطع شده در میان کلمه است و یا در پایان آن و به همین جهت برخی که تفنن می کنند دو کلمه را که نباید به هم متصل کرد به یک دیگر وصل می کنند و خواننده را دوچار زحمت می کنند.
۵- بزرگ ترین عیب این خط این است که به جز«آ» شش صدای دیگر که در زبان ما هست در آن علامت ندارد. برای کسره و ضمه علامت نداریم و برای صدای«او» واو می نویسیم که خود جزو حروف بی صدا است و برای «ای» یا می نویسیم که آن نیز جزو حرف های بی صداست. برای ضمه ی کشیده مانند «فردوسی» و «دولت»، «و» که در اصل ِزبان تازی فتحه زده به واو تلفظ می شود و ما ایرانیان آن را به شکل دیگر ادا می کنیم و رعایت این تلفظ را در کلمات فارسی نظیر آن ها مانند «نو» و «جو» می کنیم نیز واو می نویسیم که یک جا «او» و جاهای دیگر واو مفتوح و مکسور و مضموم خوانده شود. به همین جهت است که کلماتی مانند رنجور را که پیش از این اشاره کردم می بایست به فتح واو خوانده باشند از قدیم به اشباع واو خوانده اند.
چون در این خط، فتحه و کسره و ضمه نوشته نمی شود از ناچاری کلمه «نه» را که در حقیقت نون مفتوح است و کلمات «به» و «چه» و «که» را که در حقیقت «ب» و «چ» و «ک» مکسور است به هاء نوشته اند تا حرکت آن ها را تا اندازه ای برسانند و همین سبب شده است که قانون گذاران اخیر زبان ما نام آن را «های غیر ملفوظ» گذاشته اند. این کلمات را نخست در زبان ما به «یا» یعنی «بی» و «جی» و «کی» می نوشتند و یا را علامت کسره می دانستند و سپس آن «یا» را به «ها» بدل کرده اند. همچنین واو در کلمه ی «تو» و «دو» جانشین ضمه است و نیز به همین جهت ناچار شده اند ضمه ی عطف فارسی را «واو» بنویسند و از آن زمان ایرانیان درس خوانده عادت کرده اند «واو» مفتوح را که «واو» عطف زبان تازی است به جای ضمه ی عطف به زبان بیاورند. در صورتی که در فارسی علامت عطف ضمه است و نه «واو» مفتوح و در سراسر شعر فارسی به جز چند بیتی که از دوره ی سامانیان مانده است ما یک بیت نداریم که بتوان در آن ضمه ی عطف را واو مفتوح خواند و به وزن شعر زیانی نرسد.
از این پنج عیب اساسی که بگذریم برخی معایب فنی دیگر در این خط هست یکی از آن ها این است که به جز «الف» و «حا» و «دال» و «راء» و «سین» و «صاد» و «طا» و «عین» و «لام» و «میم» در نوشتن حروف دیگر دست باید دو حرکت بکند یک بار خود حرف را بنویسد و بار دیگر نقطه های آن را در بالا و یا پایین بگذارد و سرکش کاف را نیز بگذارد تا با لام اشتباه نشود؛ عیب دیگر آن است که اگر «مد» و «تشدید» روی حروف مشدد را نگذارند خواننده درست نمی خواند و معمولا از گذاشتن مد، کم تر و از گذاشتن تشدید، تقریبا همیشه دریغ می کنند. همچنین در موقع اضافه ی کلمات مختوم به «هاء» باید یا همزه ای روی «ها» گذاشت و یا چنان که در قدیم معمول بوده و اخیرا برخی آن را رعایت می کنند یک یا اضافه کرد مانند «خانۀ من» یا «خانه ی من» و چون حرفی برای صدای «ای»نداریم ناچاریم هر وقت که این صدا را می خواهیم در پایان این گونه کلمات برسانیم یا «الف و یا» و یا «همزه و یا» بر آن بیافزاییم و «خانه ای که دارم» یا «خانه ئی که دارم» یا «اینک که از راه رسیده ای» و «اینک که از راه رسیده ئی» و البته اصولی که امروز بیشتر رعایت می کنند بهتر است. عیب دیگر این است که در موقع خواندن نیز باید متوجه اصل حرف و نقطه های بالا و پایین آن و علامات دیگر آن بود و قهرا بر چشم بیشتر فشار می آید و رنج آن دو برابر می شود.
مهم ترین نکته ای که در این زمینه هست زیانی است که نوآموزان و کودکان ما از این راه می برند. هر کس که اندک تجربه ای در این زمینه داشته باشد می داند که در دبستان ها تا پایان دوره ی ابتدایی پسران و دختران گرفتار خواندن و نوشتن زبان مادری خود هستند و از این واضح تر چیزی نیست که آموختن زبان مادری که کودک از دو سالگی تدریجا آن را فرا می گیرد و در هفت سالگی که وارد دبستان می شود هر چه بخواهد می تواند به آن بگوید نباید خواندن و نوشتن آن شش سال وی را سرگردان بکند. تازه پس از اتمام دوره ی دبستان کودکان از یاد گرفتن زبان مادری خود مستغنی نیستند و پس از آن که دبیرستان را هم به پایان رسانیدند در مسابقه ی ورود به دانشگاه کامیاب نمی شوند و پس از رسیدن به درجه ی دکتری در ادبیات فارسی باز دشواری هایی دارند و بسا شده است که تا پایان زندگی ادیبان زبان ما به کلمات تازه برخورده اند که در تشخیص آن سرگردان مانده اند و اگر حل ناشده نمانده باشد بر حسب تصادف و اتفاق آن را حل کرده اند.
کسانی که کتاب هایی به زبان فارسی تالیف کرده و به این خط چاپ کرده اند می دانند که همین کار که در بسیاری از کشورهای دیگر به اندازه ای آسان است که مولف طبع و نشر آن را به دیگری واگذار می کند در میان ما با چه رنج فرسای و خون دل و فرسودگی چشم توأم است. با همه ی دقت ها و جان کاهی ها باز کتاب بی غلط چاپ درنمی آید و مولف مطمئن نیست که خواننده ی خود را کاملا راهنمایی کرده باشد.
در جهان ما دامنه ی علم و معرفت هر روز نسبت به روز گذشته گشاده تر می شود. امروز برای کسانی که می خواهند از دانش بهره ای بردارند پنج دقیقه از عمرشان درست برابر با ده سال از عمر دانشمندان قرن های گذشته است. آدمی زاده هر چه زودتر دانش فرا بگیرد در زندگی مادی و معنوی نیک بخت تر است. یگانه سرمایه ی فرزند آدمی، عمر او است. این چند سال زندگی را نباید در کاری به هدر داد که با رنجی کم تر و در مدتی کم تر بتوان آن را انجام داد. پدران و مادران باید درباره ی فرزندان دلبند خود بیش از همه چیز در این اندیشه باشند. راهنمایان ملل باید این نکته ی بسیار مهم را که یگانه ضامن نیک بختی مردم این روزگار است در نظر بگیرند.
اگر هشتاد سال پیش برخی از راهنمایان اندیشمند ایران متوجه این نکته ی بسیار مهم شده اند امروز اهمیت آن چندین برابر شده است. ایشان برای رفع این دشواری چهار راه مختلف در پیش گرفته اند.
۱- گروهی عقیده داشته اند که باید یکی از خطوط پیش از اسلام را که ایرانیان برای زبان های ایرانی به کار برده اند دوباره در ایران معمول کرد، مثلا خط اوستایی یا خط پهلوی را. این نظر درست نیست زیرا که برخی از آن خط ها همین معایب و نواقص خط کنونی را دارند و مفاسد برخی از آن خطوط از آن جمله خط پهلوی از زیانکاری های خط امروزی بیشتر است. وانگهی خطوط قدیم دیگر سازگار با زبان امروزی نیست که تقریبا صد برابر وسعت گرفته است. خط باید چهار شرط عمده در آن باشد. حروف مشابه یا نزدیک به یک دیگر نداشته باشد. نقطه و اعراب و علامات زائد نداشته باشد. حروف آن در یک کلمه به هم بپیوندد و حروف متصل و منفصل نداشته باشد. برای يک صوت و یک مخرج بیش از یک حرف به کار نرود و از حروف مرکب خودداری کنند. این شرایط در هیچ یک از خط های قدیم ایران نیست.
۲- گروه دیگر معتقد بوده اند که همین خط کنونی را باید اصلاح کرد و نواقص آن را ازمیان برد و هر چه ندارد بر آن افزود این کار هم شدنی نیست زیرا که اساس این خط چنان است که نمی توان در آن تصرف کرد و هر تصرفی در آن بکنند بر دشواری های آن می افزاید.
۳- گروه سوم معتقد بوده اند که از الفباهای مختلف باید ترکیبی کرد و الفبای مخصوصی برای زبان فارسی مرکب از الفبای لاتین و یونانی و روسی و ارمنی که هر یک از آن ها علامتی برای مخرجی هست که در خط دیگر نیست فراهم آورد. این کار هم درست نیست زیرا گذشته از آن که الفباهای مختلف هم آهنگ نیستند و نمی توان حروف آن ها را باهم ترکیب کرد، الفبای آینده ی فارسی ناموزون و ظاهرزننده ای پیدا می کند و هر کس که بخواهد آن را بخواند ناچار است که سه چهار الفبای مختلف را بشناسد.
۴- گروه چهارم که دلیلشان استوارتر و پیشنهادشان آسان پذیرتر است عقیده دارند که همان ۲۵ حرف الفبای لاتین کاملا نیازمندی های زبان فارسی را برمی آورد و حاجت به گرفتن حروف دیگری از خط روسی یا یونانی و یا ارمنی نیست. در زبان فارسی هنگامی که هشت حرف مخصوص زبان تازی را که فارسی زبانان تلفظ نمی کنند کنار بگذاریم ما ۲۸ حرف لازم داریم و تنها سه علامت باید بر حروف الفبای لاتین بیفزاییم تا کاملا نیازمندی های زبان فارسی را برآورد.
درباره ی اکثریت حروف الفبای لاتین و به کار بردن آن ها در زبان فارسی هیچ کس تردید ندارد و تنها پنج مورد پیش می آید که باید در آن ها تصمیم گرفت. یکی این است که برای فتحه و الف ممدود «آ» در خط لاتین به جز «a» یا «ä» بنویسیم «j» را برای «جیم» می گیریم و چون برای «ژ» نیز علامتی لازم داریم بالای آن خط کوچکی می کشیم. «C» را برای «شین» می گیریم و چون برای «چ» نیز علامتی لازم است و «چ» در فارسی استعمال می شود در زیر «c» نقطه ای یا علامتی بدین گونه می گذاریم «ç». «X» را برای «خ» می گیریم چنان که در بسیاری از زبان های دیگر این کار را کرده اند. «q» را به جای «غین» به کار می بریم و بدیهی است که «K» برای کاف و «g» برای «گاف» خواهد بود. این پیشنهاد گروه چهارم است و همه بسته به این است که دانشمندان بیدار و روشن بین ایران در این زمینه گام های بلند بردارند..
درباره ی نگارنده :
سعید نفیسی فرزند علی اکبر ناظم الاطبا کرمانی، زاده شده در روز ۱۸ خرداد ۱۲۷۴ خورشیدی در تهران، از اعضای پیوسته ی فرهنگستان ایران بود و در بسیاری از موسسات فرهنگی و دانشگاه های اروپایی و آسیایی در رشته ی تاریخ ادبیات، تاریخ تصوف و ملل و نحل و دروس دیگر تدریس نموده است.
مقاله ها و کتاب های بسیاری بالغ بر صد و چند جلد کتاب و دها آثار چاپ نشده از وی باقی مانده است. از آثار مفید او باید احوال و اشعار رودکی را نام برد.
سعید نفیسی در کشورهای فرانسه و سوئیس به تحصیل پرداخت و پس از بازگشت به وطن به سمت ریاست دانشکده ی حقوق و سپس دانشکده ی ادبیات برگزیده شد.
استاد سعید نفیسی در تاریخ ۲۲ آبان ۱۳۴۵ خورشیدی، در بیمارستان شوروی تهران بر اثر بیماری آسم و قولنج درگذشت.
مرحوم نفیسی از شخصیت های معدودی است که در ادبیات معاصر ایران ظهور کردند و با دانش بیکران و هوش فراوان و حافظه ای توانا و قلمی شیوا در تمامی عرصه های ادبی کار کردند و از تمامی آنان نیز سربلند بیرون آمدند.
تنوع کاری مرحوم نفیسی نیز از موارد قابل توجه کار او محسوب می شود؛ تحقیقات ادبی، بررسی های تاریخی، تصحیح متون نظم و نثر، فرهنگ نویسی، ترجمه از زبان های اروپایی، کتاب شناسی، روزنامه نگاری، تاریخ ادبیات نویسی و داستان نویسی و ... .
از دیگر ویژگی های ادبی استاد عطش شدید به تحقیق و جستجو بود که باعث شده بود در هر مجمع و کنگره ی علمی شرکت نماید تا با جریان مسایل و تحقیقات مربوط به ایران همراه باشد، از این رو در دوران حیات خود به بسیاری از دانشگاه ها و مراکز علمی جهان سفر کرد، سخنرانی نمود و تدریس کرد.
نفیسی بیش از چهل سال درس گفت و نزدیک به پنجاه سال مقاله و کتاب نوشت که بسیاری از آن ها برای همیشه جزو منابع دست اول و قابل اعتماد در تحقیقات ایران شناسی خواهند بود.
نخستین مجله ای که اشان مدیریت آن را به عهده گرفتند مجله ی «فلاحت و تجارت» است که در سال های 1298 تا 1299 به طور ماهانه چاپ می شد و پس از آن هفت شماره ی روزنامه ی «امید» و بعد یک سال مجله ی معروف «شرق» و بالاخره از 1323 مجله ی «پیام نو» که ناشر افکار انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی بود و نیز عضو هئیت تحریریه ی مجله ی راهنمای کتاب نیز بودند.
مرحوم استاد «جلال الدین همایی» در باره ی تاریخ فوت استاد نفیسی چنین سروده اند :
چون شد سعید نفیسی برون ز دار حیات ز جمع اهل ادب سرور و رئیسی رفت
سنا به سال وفاتش نوشت «ای بیداد زگنج علم و ادب گوهر نفیسی رفت»
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر ره رو باد.
برگرفته از سايت :
پايگاه پژوهشي آريابوم
| جايره امسال ادبيات نوبل به لو کلزيو نويسنده فرانسوی تعلق گرفت | |
09/10/2008 |
جايزه ادبيات نوبل امسال به ژان ماری گوستاو لو کلزيو، نويسنده فرانسوی، تعلق گرفته است .
آکادمی سوئد که اين جايزه را ميدهد، لو کلزيو را خالق آثاری از ماجراجوئی های شاعرانه و حرکات نو توصيف کرده است.
لو کلزيو که شصت و هشت سال دارد از پدری انگليسی و مادری فرانسوی در فرانسه به دنيا آمد . او مدتی کوتاه از دوران طفوليت اش را در نيجريه گذراند، و بعد از آن در دوران بزرگسالی، در دانشگاههای تايلند، مکزيک و آمريکا به تدريس پرداخت.
مجموعه گسترده آثارش سفرهای او را به مناطق مختلف جهان، از شمال آفريقا گرفته تا آمريکای لاتين منعکس ميکند.
نيکلا سارکوزی رئيس جمهوری فرانسه ضمن تبريک به لو کلزيو از وی به عنوان مجسم کننده شکوه ، ارزش و فرهنگ فرانسه در صحنه جهان ياد کرد.
لو کلزيو رمان بيابان را که نخستين اثر موفق او بود در سال 1980 نوشت. او همچنين برای کودکان نيز کتاب هائی متعدد نوشته است.
منبع : صداي آمريكا
با رقتن به دنباله حرف ما مي توانيد
واژه هاي پارسي را در برابر واژه هاي تازي ببينيد .
آل احمد – جلال
از نويسندگان و محققين معاصر مي باشد . تحصيلات مقدماتي و عالي را در تهران سپري نمود و دوره دكتراي ادبيات فارسي را گذراند ، سپس به تدريس ادبيات پرداخت . اولين اثرش به نام زيارت در سال 1324 شمسي منتشر شد . او با ابلاغ سبك جديد در نثر نويسي و همچنين با انتخاب مضامين سودمند انتقادي و اجتماعي به شهرت رسيد . مهمترين آثارش عبارتند از : ديد و بازديد ، از رنجي كه مي بريم ، زن زيادي ، هفت مقاله ، سرگذشت كندوها ، مدير مدرسه ، خسي در ميقات ، غرب زدگي ، ارزيابي شتابزده ، نون و القلم ، نفرين زمين و ...
ضمنا برخي از آثار خارجي را ترجمه نموده است كه از آن جمله مي توان ترجمه كتابهايي نظير بيگانه آلبركامو ، دستهاي آلوده سارتر ، بازگشت از شوروي ، آندره ژيد ، قمارباز داستايوفسكي اشاره نمود .
اخوان ثالث – مهدي ( م – اميد )
وي در سال 1307 شمسي در طوس مشهد متولد شد . دوره هنرستان را در همان شهر به پايان رسانيد . سپس در تهران به معلمي پرداخت . او از جمله شاعران شعر نو معاصر و از پيروان نيما محسوب مي شود . مهمترين آثارش عبارتند از : ارغنون ، زمستان ، آخر شاهنامه ، از اين اوستا ، شكار .
اديب الممالك فراهاني
نام اصليش ميرزا صادق حكيم مي باشد . در سال 1227 هجري قمري متولد شد . ابتدا به لقب اميرالشعرا و سپس اديب الممالك ملقب گرديد .
نسبت وي به ميرزا عيسي قائم مقام مي رسد . از كودكي شروع به آموختن علوم و ادبيات فارسي و عربي نمود . از سال 1316 هجري قمري نويسندگي و اداره روزنامه هاي ادب ، مجلس ، عراق عجم و آفتاب را بر عهده داشت . در انواع شعر به خصوص در قصيده و قطعه استاد بود . در سال 1336 هجري قمري در گذشت .
اعتصامي – پروين
در سال 1285شمسي در تبريز متولد شد . وي دختر يوسف اعتصامي آشتياني ( اعتصام الملك ) مي باشد . تحصيلات خود را در كالج آمريكايي دخترانه به پايان رسانيد . او را مي توان بزرگترين شاعر زن ايراني دانست . در قصايد خود از حيث الفاظ ، پيرو ناصرخسرو بود ولي در ساير اشعارش سخن او رنگ عراقي را دارد . انديشه هاي او نوين و متضمن نكات اخلاقي ، اجتماعي و انتقادي مي باشد . شاعري واقع بين است و بدين سبب تلخي هاي زندگي را نيكو درك نموده و بخواننده عرضه مي دارد . پروين در عنفوان جواني در سن 35 سالگي و در سال 1320 شمسي دارفاني را وداع گفت . آرامگاهش در جوار حرم مطهر حضرت فاطمه معصومه ( س ) در شهر قم مي باشد .
فخر گرگاني
فخرالدين اسعد گرگاني از داستان سرايان بزرگ ايران است
که در نيمه اول قرن پنجم هجري ميزيست. دوره شاعري و شهرتش مصادف بوده
با عهد سلطان ابوطالب طغرل بيک سلجوقي و گويا در اواخر عهد همين پادشاه
بعد از 455 هـ.ق. وفات يافته است.
تنها اثر او منظومه ويس و رامين است که بين سالهاي 455- 446 هجري
از ترجمه پهلوي بنظم پارسي درآمده است. موضوع اين منظومه
يک داستان کهن ايراني است که مربوط به دوره اشکانيان بوده است.
شاه شاهان شاه موبد که همه شاهان فرمانبردار او بودند
با شهرو ملکه زيباي ماهاباد عهد بست که چون دختري بزايد، نامزد او شود.
از شهرو ويس زاده شد و مادرش او را به پيمان شکني، به برادرش ويرو داد؛
ليکن موبد با ويرو بجنگ برخاست و چون بزور با او بر نيامد،
بحيله ويس را از دژ بيرون کشيد و بخراسان برد.
در راه رامين برادر جوان موبد به ويس دل باخت.
ويس هم چندي بعد عاشق رامين شد و هر دو از دست شاه موبد بگريختند.
از اين پس يک سلسله حوادث پياپي ميان رامين و موبد و ويس و شاه موبد رخ داد
تا آخر کار شاه موبد درگذشت و رامين بجاي او نشست.
او ساليان دراز با ويس بزيست و چون ويس درگذشت،
رامين پادشاهي را به پسر داد و خود در آتشگاه معتکف شد.
منظومه ويس و رامين از باب آنکه بازمانده يک داستان کهن ايراني است
و از آنروي که ناظم آن به بهترين نحو از عهده نظم آن برآمده
و اثر خود را با رعايت جانب سادگي بزيور فصاحت و بلاغت آراسته است،
بزودي مشهور و مورد قبول واقع شد.
و تا اوايل قرن هفتم چنانکه از سخن عوفي بر مي آيد داستاني مشهور و رايج بود
و سرمشق شاعراني که دست بسرودن داستانهاي عاشقانه ميزده اند، قرار ميگرفت
با سلام به شما دوستان گرامی برای این پست یک شعر محلی
براتون آماده کردم امیدوارم که خوشتون بیاد .
خامبه ماه بَووئم بالاي سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه آفتاب بَووئم تي خِنِ سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه مِه بَووئم هَمِش سَفر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه الله بَووم تي دِلِ سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه ماهي بَووم تي حوضِ سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
چِلچِلا بَووئم تي نالِ سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
چادر سيا بَووم مِن تِنِه سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه سِرمِه بَووم تي چِشِ وَر دَووءم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه آهو بَووم مِن صَرا سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
كبوتر بَووءِم دار دارِ سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
كبك كوهي بَووم كِركِره سَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه گوشوال بَووم تي گوشِ وَر دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خواب شيرين بَووءم مِن نِصفِ شو دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
خامبه چِشمه بَووم آبِ وِضو بَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
آينِه بِواشِم تي روبرو دَووءِم صيادِ دِل بَسووزِ
www.nodigeh.blogfa.com
شعر بسیار زیبای یک ایرانی وطن پرست :
به نام خدای جهان آفرین پدید آور جان و خوان و زمین
که داد و فغان از زمین و زمان چو ناله بر آمد چو تیر از کمان
که نام زمانه دگرگون شدست کمانگیر خوش نام مدفون شدست
همی خواهم از مرد مردان سرشت چه کس متن این سرنوشت را نوشت
در این بی کسی بی هویت شدم شکاری به دست طبیعت شدم
دروغ بزرگی نمایان شدست عرب نام دریای ایران شدست
نشسته غباری براین تار و پود به جز نام ایران که نامی نبود
نوشته تمدن بر این سرزمین کوروش زنده است ...نام ایران ببین
که پیر مغان را به شورا بریم دگر باره نام اهورا بریم
www.barahoot0171.blogfa.com : بر گرفته از
|
||||||
خواجه نصيرالدين ابوجعفر محمد بن حسن طوسي دانشمند بزرگ و نويسنده معروف و حمايت كننده علوم و عالمان در قرن هفتم هجري است. اصلش را از جهرود ساوه يا قم دانستهاند. تولد او را در سال 597 در طوس دانستهاند و گفتهاند كه تحت نظر پدرش كه فقيه و عالم بود تربيت يافت و از كودكي به تحصيل دانشهاي ادبي و عقلي پرداخت و در آغاز جواني براي تكميل دانش خود به نيشابور رفت. از استادان او معين الدين سالم و كمال الدين موصلي و فريدالدين نيشابوري را نام بردهاند.
بعد از حمله چنگيز به قلعههاي اسماعيليان پناه برد و به خواهش محتشم قهستان كه مردي دانشمند بود كتاب الطهارة ابوعلي مسكويه را به پارسي ترجمه كرد و آن را اساس تأليف كتاب اخلاق ناصري قرار داد. بعد از فتح بغداد در سال 657 به دستور هولاكو و با همكاري جماعتي از رياضي دانان بزرگ زمان رصدخانه مراغه را راه اندازي كرد و با استفاده از عايدات اوقاف قلمرو ايلخاني توانست در مراغه يك مركز بزرگ علمي تشكيل دهد و در آن كتابخانهاي عظيم با حدود چهارصد هزار كتاب به وجود آورد. خواجه نصير بر تمامي علوم زمان خود احاطه داشت و در بسياري از آنها سرآمد بود و حالت رهبري و پيشوايي آن علم را داشت.
او مردي كريم و بخشنده و خوش برخورد بود. او با احترامي كه در نزد ايلخانان يافته بود با جمع كردن مقامهاي ديني و دنياوي و با استفاده از نفوذ خويش بسياري از بزرگان عهد خويش از جمله علاءالدين عطاملك جويني را از مرگ حتمي نجات داد.
وفات خواجه نصير در سال 672 و در بغداد اتفاق افتاد. از جمله كتابهاي او در منطق اساس الاقتباس، مقولات عشر و قاطيغور ياس
در حكمت نظري: رساله اثبات واجب، جبر و قدر، تذكرة آغاز و انجام رساله في النفي و الاثبات.
در حكمت عملي: اخلاق ناصري، نصيحت نامه، اخلاق محتشمي
در رياضيات و نجوم: رساله در حساب، رساله معينيه در هيئت، حل مشكلات معينيه، شرح ثمرة بطلميوس، ترجمه صور الكواكب عبدالرحمن صوفي، سي فصل در تقويم، ذيج ايلخاني، بيست باب در اسطرلاب.
در مسايل ديني، فصول نصيريه، رساله در تولا و تبرا.
در طبيعيات: تنسوق نامه
علاوه بر اينها رساله معيار الاشعار در عروض فارسي و شرح فتح بغداد و اوصاف الاشراف را ميتوان نام برد.
با امید رضایت شما دوستان گرامی ما را از نظرات سازنده تان بهره مند گردانید.
به پانزده بیت نخست براعت استهلال می گویند. براعت استهلال بخشی است که در بیشتر داستانهای شاهنامه وجود دارد وما با توجه به این بخش می توانیم تصویری کلی ازداستان را ترسیم کنیم.
فردوسی با استفاده از کلماتی هولناک و مرموز به ما این موضوع را می فهماند که یک واقعه بزرگ وناراحت کننده قراراست اتفاق بیفتد. ودر بیتهای دیگر به ما میگوید که این واقعه ناراحت کننده (مرگ) برای سهراب اتفاق خواهد افتاد.
قسمت دوم : آمدن رستم به نخجیرگاه (ابيات 17تا 39):
روزی رستم اندوهگین بود. قصدشکارکرد. بررخش نشست وبه سوی مرز توران روی نهاد.
نزدیک مرزبه دشتی رسید که گور بسیار درآن می چرید. چند گور شکار کرد. سپس از خار وشاخه های درخت آتشی افروخت. گور بزرگی را به درختی کشید انرا کباب کرد وخورد وآرام آرام خوابید. در این هنگام چند تن از سواران تورانی جای پای رخش را در مرغزار دید ند. بدنبالش گشتند وپیدایش کردند وبه شهر بردند.
چون رستم ازخواب بیدار شد رخش را ندید ملول وآزرده خاطر شد وبا اندوه به راه افتاد.
قسمت سوم: آمدن رستم به شهرسمنگان (ابیات40تا62):
رستم پس ازآنکه مدتی راه پیمود به نزدیک شهر سمنگان رسید . شاه سمنگان راازرسیدن
رستم به نزدیک شهر آگاه کردند . شاه و سران سپاه به پیشواز رستم رفتند. شاه ابراز
فرمانبرداری کرد و گفت جان و ما ل ما در دست توست . رستم گفت: وقتی درمرغزار
خوابیده بودم اسبم را ربوده اند نشان پایش تا این شهر نمایان است اگرآنرا بجوئی وبیابی
پاداش نیک می یابی ولی اگررخشم پیدا نشود سربسیاری ازبزرگان را ازتن جدا خواهم کرد
پادشاه سمنگان به او گفت: تو مهمان من باش وتندی مکن امشب با می دل شاد داریم .
رخش را نیز می جوئیم وپیدا می کنیم . رستم از گفتار او شاد شد.
شاه سمنگان رستم را در کاخ خود جای داد و از او به گرمی پذیرائی کرد و مجلس بزمی آراست تا رستم غمگین نباشد وچون هنگام خواب رسید جای شایسته ای برای خوابیدن
او آراستند.
قسمت چهارم: آمدن تهمینه ,دختر شاه سمنگان به نزد رستم( ابیات63 تا114):
چون پا سی از شب گذشت صدای آهسته ای به گوش رسید درخوابگاه را بنرمی باز کردند.
خدمتکاری درحالی که شمعی دردست داشت ودر پشت سراودختری زیباروی وارد شدند.
چون رستم در آن خوبروی نگریست چشمش از زیبائی او خیره بماند. پرسید تو کیستی ودراین دل شب چه می خواهی. پاسخ داد من تهمینه دختر پادشاه سمنگان هستم . کسی تا به حال رویم ندیده وصدایم را نشنیده است . بارها وصف دلاوریهایت را از کسان شنیده ام که از شیرودیو و پلنگ ونهنگ نمی ترسی . عقاب وقتی شمشیر برهنه تو را می بیند درشکارکردن
جرات خود را ازدست می دهد. ازاین سخنان بسیار که درباره تو شنیده ام بارها انگشت تعجب به دندان گزیده ام وپیوسته دراین آرزو بوده ام که از نزدیک تورا ببینم. اکنون که تقدیر تورا به این شهر افکنده است می خواهم به همسری تو درآیم اگر مرا بخواهی برتو دل داده ام و می خواهم که از تو فرزندی داشته باشم . برای یافتن اسبت تمام سمنگان را زیرپا می گذارم.
رستم درهرحال فرجام کارراجزخوشی وفرحی ندید. در همان دل شب موبدی را خواست تابیاید وآن ماهروی را از پدرش خواستگاری کند. شاه سمنگان با شنیدن این خبر شادمان شد.
مراسم انجام شد و تهمینه به همسری رستم درآمد.
روز بعد رستم مهره بی مانندی را که دربازو داشت به تهمینه داد وگفت: اگرازمن دختری آوردی این مهره را به گیسوی او بدوز و اگر پسر به بازوی او ببند.
شاه سمنگان نیزخبر پیدا شدن رخش رابه رستم داد . رستم شاد شد, زین برپشت رخش نهاد وراهی شد .
قسمت پنجم: بدنیا آمدن سهراب از مادرش تهمینه( ابیات 115تا145):
وقتی که نه ماه از پیوند رستم وتهمینه گذشت تهمینه پسری بدنیا آورد که نام اورا سهراب گذاشت. سهراب دریک ماهگی به تن و دوش پسری یکساله بود و چون ده سال از عمرش گذشت هیچیک از پهلوانان تاب نبرد کردن با اورا نداشتند.
روزی سهراب از مادرش پرسید که من از نژاد کیستم؟ چرانژادم راازمن پنهان می کنید؟
تهمینه گفت: تندی مکن تا به تو بگویم ازنژاد که هستی. تو فرزند رستم هستی . جهان آفرین
تاجهان آفرید کسی سواری همچون پدر تو رستم ندیده است.
آنگاه نامه ای راکه رستم با سه بدره زر از ایران برای اوفرستاده بود نشان داد وگفت: نباید
افراسیاب بداند که تو فرزند رستم هستی .همچنین می ترسم اگر پدرت آگاه شود که تواینچنین نیرومند ومردافکن شده ای تورا نزد خود بخواند دراین صورت من ازدوریت آزرده می شوم.
سهراب گفت: همه پهلوانان وجنگاوران ازروزگارباستان تا این زمان ازرستم سخن می گویند
نژادی را که چنین نامدارباشد چرا باید پنهان کنم . اکنون لشکری از ترکان فراهم می آورم
وکاووس را ازتخت به زیر می کشانم وپدرم را به تخت پادشاهی می نشانم. از آن پس به توران می تازم و افراسیاب را از تخت پائین می آورم وقتی رستم پدر باشد و من پسر باشم
دیگران چرا باید سرافرازی کنند .
قسمت ششم: حرکت سهراب به سمت ایران واسارت هجیربه دست سهراب
(ابیا ت 146تا199):
خبربه افراسیاب بردند که سهراب آماده کارزار شده است و قصد جنگ با ایرانیان کرده است.
افراسیاب با شنیدن این سخن شادمان شد . ازمیان لشکر خود دوازده مردجنگی برگزید .
هومان وبارمان را فرمانده سپاه کرد و به آنان درنهان گفت: چنان کنید که سهراب پدرش را
نشناسد شاید رستم به دست این جوان کشته شود پس ازآن یک شب در خواب کار سهراب را بسازید. افراسیاب هدایائی نیز برای سهراب فرستاد ونامه ای نوشت که اگر تاج وتخت ایران را بدست آوری روزگار جنگ وستیز به پایان می رسد.
هومان وبارمان را با سپاهی فرستادم که زیر فرمان توباشند. چون سپاه به سهراب رسید به سمت ایران روانه شدند وبه دژ سپید رسیدند . هجیر نگهبان دژ به جنگ سهراب آمد .هجیر
نتوانست پایداری کند سهراب اورا از روی زین برگرفت وخواست که سرش را ازتن جدا کند
هجیر امان خواست سهراب اورا امان داد وبه بند بست وبه پیش هومان فرستاد .
چون خبر گرفتار شدن هجیر به دژ رسید همگان به ناله وخروش درآمدند.
قسمت هفتم: نبرد سهراب وگرد آفرید دختر گژدهم پهلوان پیر ایرانی
( ابیات 200تا269):
گژدهم پهلوان پیرایرانی دختری داشت جوان سوارکار ورزم آزمای نامش گردآفرید بود.
گردآفرید چون ازخبرگرفتارشدن هجیرآگاه شد بی درنگ گیسوانش را زیر زره پنهان کرد
جامه جنگ پوشید واز دژ فرود آمد. براسبی نشست به پیش سپاه دشمن آمد خروشی رعدآسا
برکشید و همآورد خواست. چون سهراب اورا دید جامه رزم پوشید وبه میدان آمد همین که گردآفرید اورا دید کمان را به زه کرد وبرسهراب تیرباران گرفت.
اوسپربرسرآورد وبه نزدیک گردآفرید رسید وبا نیزه چنان بر کمربند گرد آفرید زد که زره بر
تنش دریده شد گردآفرید نیز نیزه سهراب راشکست و چون دانست درجنگ با او برنمی آید
پشت به میدان کرد وروبه دژ راند. سهراب با اسب به دنبالش تاخت وچون نزدیکش رسید
کلاه خود ازسر گردآفرید برگرفت. موی سرگردآفرید رها گردید. سهراب فهمید که او دختر است پس بی درنگ کمندش را بازکرد وکمر گردآفرید را به بند انداخت.
گردآفرید چون خود را گرفتار دید دراندیشه چاره ای برآمد وبه ناچار گفت: دوسپاه ما را نگاه
میکنند موی و روی من باز است می گویند سهراب با دختری همآورد شده است. بهتر است
که باهم سازش کنیم. دژسپید ولشکر ایرانیان در اختیار توست وچون چهره به سهراب نمود
وتبسم کرد. سهراب دل باخت و از گردآفرید خواست پیمانی که کرد نشکند.
گردآفرید و سهراب تا دژ اسب راندند . گردآفرید به درون رفت ودر را بستند گردآفرید بر بالای باره برآمد وبه سهراب گفت: چرا رنجه گشتی , باز گرد. ترکان از ایرانیان همسر نتوانند گرفت. سهراب ازناراحتی جایگاهی راکه در زیر دژ بود تاراج کرد وبه سپاه خود بازگشت.
قسمت هشتم: نامه نوشتن گژدهم برای کاووس شاه درباره سهراب
( ابیات270 تا 312)
چون سهراب به جایگاه خود بازگشت گژدهم نویسنده ای را پیش خواند ونامه ای به کاووس
نوشت وماجرا بازگفت واز دلا وریهای سهراب سخن راند وپیکی را از راهی نهانی که در د ژ
بود روانه کرد. خود نیز با افرادی که در دژ بودند ازهمان راه بیرون رفتند ودژ را رها کردند.
فردا چون سهراب به دژ حمله برد بر باره دژ کسی را ندید چون در دژرا گشودندآنجا راخالی
یافتند. از سوی دیگر چون نامه گژدهم به کاووس رسید کاووس غمگین شد. از بزرگان چاره
خواست. سرانجام تصمیم گرفتند که گیو به زابل برود ورستم را به یاری بخواند.
قسمت نهم: نامه نوشتن کاووس شاه برای رستم( ابیات 313 تا362):
کاووس نامه ای به رستم نوشت واورا ازآنچه روی داده است آگاهانید ونوشت تو پشت وپناه ایران هستی . این چنین که کژدهم از جوان تورانی یاد کرده جز تو کسی هم نبرد نتواند شد.
کاووس نامه را به گیو داد که به شتاب آن را به رستم برساند . چون گیو به نزدیکی زابل رسید رستم با سپاهیانش به پیشواز او رفت و اورا به سرای خود برد. نامه را خواند وگفت: به وجود آمدن چنین پهلوانی از نژاد سام شگفت انگیز نیست. اما نمی توان باور کرد که چنین دلاوری از تورانیان برخیزد. من از دختر شاه سمنگان پسری دارم ولی او هنوز خردسال است . زر و گوهر برای مادرش فرستاده ام پاسخ آمده که آن جنگجوی بزودی جنگجوی خواهد شد اکنون بیا به شادی بنشینیم آنگاه رستم سه روز پی درپی به شادی و می خواری پرداخت . روز چهارم گیو یاداوری کرد که کاووس از این کار غمگین است نباید
درنگ کنیم . رستم پاسخ داد که اندیشه نداشته باش کسی برما نمی شورد. پس فرمان داد
رخش را زین کنند وروانه شدند.
قسمت دهم: حضور رستم در درگاه کاووس (ابيات 363 تا441 )
رستم و گیو به درگاه آمدند. چون پیش کاووس رفتند و احترام بجای آوردند کاووس پاسخ نداد و تندی کرد وبه گیو گفت : رستم چه کسی است که در فرمان من سستی کند . زنده بر دارش بکن . پس با گیو هم بر آشفت و به طوس گفت هردو یعنی رستم و گیو را بر دار بکن . رستم تاب نیاورد با کاووس بر آشفت که این اندازه تندی مکن تو شایسته شهریاری نیستی تو اگر می توانی سهراب را بر دار کن. و آنگاه با خشم از درگاه بیرون آمد وسخنان تلخی بر زبان راند تا سرانجام گودرز میانجی گری کرد و کاووس و رستم را با سخنان نرم آرام کرد. رستم دوباره به درگاه آمد کاووس بر پای خاست و زبان به پوزش باز کرد. رستم نیز فرمانبرداری نمود. به بزم نشستند تا فردا کار رزم را بسازند.
قسمت یازدهم: حرکت سپاه ایران به سمت دژ سپید (ابيات 442 تا 465 )
روز دیگر کاووس به رستم و گیو گفت تا سپاهیان را برای رزم آماده کنند. صد هزار مرد سپاهی به حرکت در آمدند و منزل به منزل بسوی مرز رفتند و به دژ سپید رسیدند. سهراب چون از آمدن سپاه ایران با خبر شد بر بالای باره آمد ,سپاه ایران را به هومان- که دلش پر بیم شده بود - نشان داد وگفت : اندیشه و بیم نداشته باش . میان این همه سپاه ,یک مرد جنگی که تاب جنگیدن با مرا داشته باشد نمی بینم.
از آن سو سراپرده کاووس را در دشت گستردند . سراسر دشت از سراپرده و خیمه پر شد .
قسمت دوازدهم: رفتن رستم به داخل دژ سپید ( ابيات 466 تا 514 )
چون شب در رسید رستم پیش کاووس آمد و گفت : می خواهم پنهانی بروم و ببینم این پهلوان جوان کیست ؟ کاووس گفت این کار, کار توست . پس رستم جامه تورانیان پوشید وبه درون دژ رفت و بصورت پنهانی به سهراب و اطرافیانش که مجلس بزم آراسته بودنند پرداخت. رستم با دیدن بر و بالای سهراب غرق شگفتی شد و مدتی او و مردان بزم را نگاه کرد.
از اتفاق در این هنگام زنده رزم- دائی سهراب - برای انجام دادن یک کار لازم به جائی که رستم در انجا پنهان شده بود , رفت. در تاریکی اورا دید و پرسید : که هستی ؟ به روشنی بیا و چهره ات را نشان بده . رستم چنان بر سر زنده رزم کوبید که زندهرزم در دم جان داد. آنگاه رستم از دژ بیرون رفت.
وقتی که سهراب از فرجام کار زندرزم آگاه شد به سران سپاه گفت : امشب نباید بیاسایم که گرگی به میان رمه آمده است. اگر خدا یار باشد کینه زند رزم را از ایرانیان خواهم گرفت.
از سوی دیگر وقتی رستم به سپاه ایران رسید گیو- که آنشب پاسدار بود - بر وی نهیب زد که کیستی ؟ رستم خندید و نام خود را کفت . گیو چون رستم را شناخت پیش او رفت و گفت بیگاه کجا رفته بودی ؟ رستم ماجرا را باز گفت . آنگاه نزد کاووس رفت و از بر و بالاو کتف و بازوی سهراب سخن گفت و شاه را از آن مشتکه بر سر و گردن زند رزم کوبید و او را کشت آگاه کرد. آنگاه می نوشیدند و پس به آرایش سپاه پرداختند.
قسمت سیزدهم: گفتگوی سهراب با هجیر (ابيات 515 تا 628 )
روز دیگر چون خورشید طلوع کرد, سهراب جامه رزم پوشید و کمند به فتراک بست و بر جائی بلند بر آمد و به هجیر گفت: در باره سران سپاه ایران از تو پرسشهایی دارم اگر از روی راستی پاسخ دهی از گزند من در امانی اما اگر به نا راستی پاسخ دهی جایت در زندان است . هجیر پاسخ داد: هر چه بپرسی اگر بدانم به راستی پاسخ می دهم .
سهراب پرسید آن سراپرده هفت رنگ که صد ژنده پیل بر در آن بسته است و درخشی با نشان خورشید دارد جای کیست؟ سهراب پاسخ داد آن سراپرده شاه ایران است . سهراب پرسید در طرف راست آن سراپرده سواران و پیل و شیر بسیاری دیده می شود و در میان آنها سراپرده سیاهی است و درفشی با نشان پیل دارد , آن سراپرده کیست ؟ هجیر گفت : آن سراپرده طوس است . سهراب پرسید : آن سراپرده سرخ رنگ که گرداگرد آن بسیاری سوار به پا ایستاده اند و درفشی با نشان شیر دارد از آن کیست؟ هجیر پاسخداد که آن سراپرده گودرز است. پس پرسید : آن سراپرده سبز که در پیش آن اختر کاویان زده شده است و درفشی با نشان اژدها دارد از آن کیست , آنجا که پهلوانی با فر و یال وبا قد بلند نشسته است؟ هجیر پاسخ داد: او پهلوانی چینی است که به تازگی به درگاه شاه ایران آمده است . چون سهراب نام او را پرسید هجیر پاسخ داد هنگامی که پهلوان چینی به درگاه آمد من در دژ سپید بودم و نامش را در یاد ندارم . پس از آن سهراب نام و نشان سرداران دیگر ایرانی را از هجیر شنیدو چون نشانی از رستم نیافت اندوهگین شد ودوباره از آن سراپرده سبز پرسید.هجير گفت من از توچيزي نهان نداشته ام اگر نام أن پهلوان چيني را نگفته ام از آن است که نمی دانم . سهراب گفت : تو گفتی که رستم مهتر پهلوانان و پشت و پناه ایران است چگونه ممکن است در جنگی که کاووس شاه ایران پیشرو سپاهیان باشد رستم نباشد ؟ هجیر جواب داد : شاید رستم به زابلستان رفته که هنگام بهار است و گاه بزم آراستن در گلستان . سهراب جواب داد : اکنون که شاه ایران را جنگی بزرگ روی نموده است ,چگونه ممکن است رستم در زابلستان به بزم نشسته باشد . با تو پیمان می بندم که اگر رستم را به من بنمائی ترا از هرچه خواهی بینیاز کنم و اگر این راز را همچنان از من پوشیده داری سر از تنت جدا می کنم . اکنون درست بیاندیش و یکی از این دو را بر گزین : مرگ یا بینیازی از همه چیز .
هجیر در دل با خود گفت : اگر من رستم را ننمایم و به دست سهراب کشته شوم روزگار ایرانیان تیره نمی شود , بگذار من کشته شوم و رستم و پهلوانان ایرانی زنده بمانند. ( هجیر اندیشیده بود که اگر نشان رستم را به سهراب بدهم سهراب به ناگاه بر او بتازد و کار اورا بسازد و ایرانیان را بی پشت و پناه بگذارد ) .
قسمت چهاردهم: اولین برخورد رستم وسهراب(629 تا683):
سهراب چون گفته های هجیررا شنید به او پشت کرد. جامه رزم پوشید براسب نشست و
نیزه به دست گرفت به میدان جنگ رفت . هیچ کس از پهلوانان ایران جرات نگریستن به او
نکرد. سهراب خروش برآورد و به کاووس دشنام داد و سخنان توهین آمیز نسبت به وی
برزبان آورد. پس خروشان به سرآپرده(کاووس) حمله آورد وقسمتی از سراپرده را برافکند
کاووس غمگین شد وبه رستم پیغام داد که هیچ سواری(جزتو) همآورد سهراب ندارم.طوس
پیغام کاووس رابه رستم داد. رستم گفت: هرپادشاهی که مرا فرا خوانده گاهی برای جنگ بوده وگاهی برای بزم. اما از کاووس جزرنج چیزی ند یده ام . آنگاه در میان هیاهوی پهلوانان به میدان جنگ شتافت وبه سهراب گفت به کناری رویم وباهم روبرو شویم وتن
به تن بجنگیم. سهراب پذیرفت وگفت: توسالخورده هستی وتاب مبارزه مرا نداری. رستم
بدونگاه کرد و گفت: نرم, ای جوانمرد, نرم. این زمین است که سرد وخشن است.
سخن باید نرم وگرم وبامهربانی باشد من درپیری بسیار نبرد کرده ام . بسیار دیو درچنگ من تباه شد درهیچ نبردی شکست نخورده ام. دریا و کوه و ستاره گواه منند که درجنگ تورانیان
چه کردم . سهراب چون این سخنان را از رستم شنید گفت چنان گمان می برم که تو رستم و
از نژاد نریمان هستی . رستم پاسخ داد که من رستم وازنژاد سام نریمان نیستم. رستم پهلوان
بـيو گـرافـي استاد شهـريار
به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولی با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولی آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبديل می شود. ولی به قـول خودش مـدتی اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـريار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولی، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق می ورزيده و می توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزی و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـريار می تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـی، تـفـضـلی، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولانی و آتـشين شهـريار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـای يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدی و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت می کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـری شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط می دهـد.
عـشقهـای عارفانه شهـريار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفريق، وحشی شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلی آثـار ديگـر مشاهـده کرد. برای آن که سينمای عـشقی شهـريار را تـماشا کـنيد، کافی است که فـيلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوی نور دقـيق چـشم و روشـنی دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار می خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلی ساده است.
محـروميت و ناکامی های شهـريار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلی از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکی تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايی و افسانهً شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگی به وسيله رویأ هـدايت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوايل جـوانی ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابي است که در سيزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبريز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه قـريه باسمنج ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب مي بـيـند که بر روي قـلل کوهـها طبل بزرگي را مي کوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت مي کـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است که عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده مي کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يي واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند که به زير آب مي رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو مي کـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد که چـون روي آب مي آيد ملاحضه مي کـند که آن سنگ، گوهـر درخشاني است که دنـيا را چـون آفتاب روشن مي کند و مي شنود که از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکي از کف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي براي شهـريار دست مي دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي کـند و در مـواقـع حسـاس شعـري بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک مي شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـي کـند.
شهـريار در موقعـي که شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود که از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يکي از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامي که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمي کرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـکاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق کشيده، با اضهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان که در توي اطاق خشک و بي آب و غـرق و خفـه نمي شود. شهـريار کاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است که جـزو افسانهً شب به نام سـنفوني دريا ملاحضه مي کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد که مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي کـند حتي يک بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکي از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوکـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلي او بعـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت که امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي کرد. در آن راه که مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يک يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنکه سالهـا است از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع براي کارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي کردند که گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي کرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي کرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتي که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه اي واي مادرم نشان داده مي شود. تا آنجا که مي گويد:
مي آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب مي کـنند
پـيـچـيده صحـنه هاي زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه مي گـريختـند
مي گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـي دوان دوان
مي آمد و به گـوش من آهـسته مي خليـد:
تـنـهـا شـدي پـسـر!
شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که براي شهـريا 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است، موقعي که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند کـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اويل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد - تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيش آمدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايي که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتي بـشود؛ چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزي تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است، تمام کشورهاي فارسي زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده هاي آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکي از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشکـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتي از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفي تـشکـيل مي شد شرکت مي کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کـشـفـيات او را به سير و سلوکاتي مي کـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت مي کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيت مـي کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طي مي کـند و در اين طريق به قـدري پـيش مي رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار مي شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتي در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار مي دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير مي کـند تا اينکه مـتوجه مي شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيري را به گـردن گـرفـتن براي شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـي است و کـشف حقايق است عـملي دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهاي شبانه و به کشفياتي عـلوي و معـنوي مي رسد و به طوري که خودش مي گـويد پـيش آمدي الهـي او را با روح يکي از اولياء مرتـبط مي کـند و آن مقام مقـدس کليهً مشکلاتي را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل مي کند و موارد مبهـم و مجـهـول براي او کشف مي شود.
باري شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلي تـغـيـير حالت مي دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـي بـردن به افـکار و حالات شهـريار براي خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتي من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايي مي زد که درک آنهـا به طور عـادي مـقـدور نـبود - اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهاي اخير اقامت در تهـران خـيلي مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (اي شيراز و در بارگـاه سعـدي) منعـکس کرده است ولي بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفري از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايي بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمي داد - تا اين که يک روز بي خـبر از هـمه کـس، حـتي از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدي در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد. چه نيک فرمود:
براي ما شعـرا نـيـست مـردني در کـار کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار